هو الاول و الاخر ...
بعضی موقع ها وقتی می خوای بگی " خداحافظ " سر "خ"ش زبونت می گیره ... شاید یه دودلی ... شاید یه تردید ... شاید یه دلتنگی پیشاپیش ... شاید یه بغض ... !
یه وبلاگ یه صفحه ست ... یه صفحه تو وب که وابسته به یه سایته ... اما ... اما یه وبلاگ می تونه خیلی بیشتر از یه صفحه تویه وب باشه ... یه عالمه خاطره ... یه عالمه دوستی ... یه عالمه "..." ...
خب ...
دیگه شاید وقتشه ... وقتش ...
وقت اینکه زبونمو کنترل کنم که سر " خ " ش نگیره ...
خب ...
مراتب تشکر و قدردانی و اینا که با بنده همراه بودین ... " خوب " باشین ...
خ ...
خ ...
خد ...
خدافظ ...
تا ... تا ... نمیدونم ... شاید بعدی وجود نداشته باشه ...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:27 توسط نسیم
|

بعد از ظهرای ابری خیلی دلم می گیره ...
یاد خیلی چیزا میفتم ... یاد خاطره های فراموش شده ... یاد رفاقت های خاک خورده ... یاد ... یاد خیلی چیزا ...
بعد از ظهرای ابری دلم انگار تنگ میشه ! واسه خیلی چیزا ... واسه چیزایی که یه روز که درو نبسته بودم مثه گربه م رفتن و جسدشونو خیابون پایینی پیدا کردم در حالی که رد قرمز چرخای ماشین رو خیابون افتاده بود ...
دلم خیلی تنگ میشه ... اما ... اما انگار بعد از ظهرای ابری بغضم گیر می کنه ... مثه آسمون ... می خوام بباره ... اما ... اما دریغ از یه قطره ی کوچولو ...
" بارون "
دلم واسه ش تنگه ! زیاد ... !!
اما بارون م عوض شده ... مثه خیلیا ... دیگه اونم واسه من ناز می کنه ... می دونه دلم چقدر تنگه براش ... ولی ... به درک !
پ . ن۱ : امشب از شب های تنهاییست اما منتتو نمی کشم نیا به درک !
پ . ن ۲ : فیزیک ۱ ... ریاضی ۱ ... درس ... بدبختی ... خدا !
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:54 توسط نسیم
|

دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است ...
و آدم ها ...
خیلی جالبه که یه نفر که تا همین یه ماه پیش وقتی می دیدیش احساس می کردی که یه نفر اون ته مهای قلبت داره یه لبخند گنده می کشه ، الان وقتی ببینیش بخوای از ته دل زار بزنی ...
دلمو شکست ... بعد سنگینی غرورشو محکم روی قلبم فشار داد ... تا هیچی از دلم نمونه ... تا همش خورد شه ... قرچ قرچ خورده شیشه ای قلبمو میشنیدم ... صدای قشنگی می داد ...
پ . ن : کاش آدم ها بز بودند زندگی زیبا می شد ...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:20 توسط نسیم
|

به نام او ...
نمی دونم چی بنویسم ... برای یه رفیق معرکه ... برای یکی که خیلی از غم و شادیهامو باهاش تقسیم کردم ...
واقعا نمیدونم چی بنویسم ... نمیشه یه علاقه ی زیاد رو اصلا توصیف کرد ...
فقط اینکه
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ / به قرآنی که اندر سینه داری
.
کاش الان حافظیه بودم ... چه حال و هواییه اونجا ... می دونی ؟ انگار حتی ماه اونجا هم یه جور دیگه ست ! ماهش یه جور عجیب غریبی می درخشید ...
.
روز بزرگداشت حافظ مبارک ! زیاد ... !
پ . ن ۱ : راستی چقدر ماه رمضونی زود تموم شدا ! و من ... و من اصلا عوض نشدم ... و این ... و این به شدت فاجعه ست ...
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 10:12 توسط نسیم
|

داشتم به این فکر می کردم که واسه بسم ا.. این بالا چی بنویسم به این نتیجه رسیدم که همون " به نام خدا " ی تکراری خودمون بهتر از هر چی می رسونه اصلو ... پس :
به نام خدا خدا ... خدا ...خدا ... خدا ... خدا ... می دونی چیه ؟ دوست دارم از همینجا تا خدا همین جوری بگم خدا ! چه اسم قشنگی ... چقدر خداست ! خدا ! خدا ... ! با توام ! با تویی که همین دم دم دم گوشمی ! میگن خیلی خوبی ... میگن مهربونی ... نمی دونم ... نمیدونم ... فقط ... فقط ... فقط می دونم خیلی بدم ... خیلی خیلی ... حتی بدتر از اونی که بتونم و بخوام توبه کنم ... اونقدر که حتی ۲ قطره اشک زپرتی ناقابل از این چشمام نچکه ... تو یه شب بزرگ ... تو یه ماه بزرگ ... یه بنده ی کوچیک ... یه خدای بزرگ ... یه بنده ی خیلی کوچیک ... یه خدای خیلی خیلی بزرگ ... خدایا ... یه چراغ بهم بده ... می خوام بذارم تو دلم ! تا لااقل بفهمم چقدر سیاهه دلم ... ببین خدا ! من چیز زیادی نمی خوام ! یه دونه چراغ می خوام ! از خدایی که نور مطلقه ... خواسته ی زیادی نیست به خدا ... یه دل سیاه ... یه خدای سفید ... یه دل سنگ ... خدایا ... می خوام برگردم ... می خوام بیام پیش خودت ... خودت که گفتی صد بار اگر توبه شکستی بازآ ... اما فکر می کنم از صد بار بیشتر شده باشه ... خدا ! می خوام بیام بغلت ! می خوام بیام پیش خدای مهربون خودم ! اما به خدا ازت خجالت می کشم خدا ... خیلی ... زیاد ! می دونی خدا ؟ معلومه می دونی ... تو همه چیو می دونی ... من واسه دل خودم می نویسم ... که دو روز دیگه که اومدم ۲ باره توبه بشکنم یادم بیاد چی گفتم بهت ... می خوام توبه کنم خدا ... می خوام بیام پیش خودت ... می خوام من و تو یکی بشیم ... نه ... یعنی من با تو یکی بشم ... دارن میان خدا ! نگاشون کن ! از اون بالا دونه دونه قل می خورن و میان پایین ... یکی ... یکی دیگم اومد ... ۳ تا ... ۱۰ تا ... کیبورد خیس خیسه ... خدا خسته ام ... بغلم کن ... چقدر گرمی خدا ... گرم گرم گرم ! پ . ن : ببخشید که خیلی خیلی دیر به دیر کامنت می ذارم واستون ...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:8 توسط نسیم
|

این روزا وقتی تو خیابونا راه میرم پر از بچه دبستانی هاییه که با شوق و ذوق دارن کیف و کفش نو می خرن . خیلی ریزن ! لبخند می زنم و یاد دختر کوچولویی می افتم که سالها پیش اونم می رفت کلاس اول ... دختر کوچولوی ریزه میزه و آروم از نظر هم کلاسیاش یک کم عجیب غریب بود . همه ی زنگ تفریحا که همکلاسی هاش همه " گرگم به هوا " و " بالابلندی " بازی می کردن ؛ تک و تنها پرت ترین گوشه ی حیاط می نشست و طوری به جلوش خیره می شد انگار داره به چیز مهمی فکر می کنه . همه فکر می کردن خجالتیه و سعی می کردن باهاش دوست بشن اما وقتی دیدن هفته ی اول مدرسه چه جوری جواب خانوم معلمشونو داد و کلا دهن طرفو سرویس کرد نظرشون عوض شد ! تنها کسی بود که وقتی تو کلاس سوسک اومد به جای اینکه مثل بقیه بره اون گوشه ، پاشو آروم گذاشت روی سوسکه و سوسک نیمه زنده رو گذاشت پشت دستش و به بقیه گفت از این می ترسین ؟؟ بچه های کلاس اول ب خیلی از " همون دختر بی ادبه که جواب خانومو میده " خوششون نمیومد و دختر کوچولو هم هیچ علاقه ای نسبت به دوستی با یه مشت دختر لوس تیتیش مامانی در خودش احساس نمی کرد ! فقط اون بود که می تونست جواب " پنجمای گنده ی زورگو " رو بده خلاصه که کسی عمرا نمی تونست بهش زور بگه ... حالا اون دختر کوچولوی آروم و متفکر و شجاع پررو یک کم عوض شده ... نسبتا اجتماعی ، لوس ، احساساتی ... از اون دختر لوسایی که اشکشون تو مشکشونه ... حالا دیگه هر کی که دلش می خواد می تونه بهش زور بگه ... یه نفر به خودش اجازه میده هر چی دلش می خواد بارش کنه و هر کرمی می خواد بریزه سرش اون فقط نگاش کنه و هیچی نگه و یه طوری بقیه رو نیگا کنه انگار که می خواد ازش حمایت کنن و بقیه هم مثه بز نگاش کنن و هیچکس هیچی نفهمه ... هی ! مطمئنی این همونه ؟ این که با اون زمین تا آسمون فرق می کنه ! نه ... خودمم مطمئن نیستم ... آخه خیلی خیلی عوض شده ! حالا اگه از کسی بپرسی چه جور آدمیه میگه : امم ... خب ! دختر خوبیه ! مهربون ، احساساتی و ... و "معمولی " ... می دونی ... دلم لک زده واسه اون موقع ها ... نمی خوام همین دختر لوس بی عرضه ی مهربون احساساتی باشم ؛ می خوام شجاع و پررو باشم مثه قبلنا ... نمی خوام یکی باشم مثه تو ، مثه اون ، مثه همه ؛ می خوام همون دختر " عجیب غریب " ی باشم که هیچ کدوم از بچه های اول ب دوستش نداشتن ... اون موقع حد اقل خودش خودشو دوست داشت ... پ . ن : دیگه اوقات بطالت تموم شد و باس بریم سراغ کار و زندگیمون ! در این راستا ممکنه من خیلی کمتر از الان بیام نت و اگه دیدین دیگه خیلی واستون کامنت نمی ذارم ببخشید و اینا ! بدونین من همیشه سر می زنم و می خونم فقط ممکنه کامنت نذارم ! خوش باشین ! تا بعد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:48 توسط نسیم
|

و ... به نام خودش ... !
احساس می کنم حالا که بعد کلی وقت آپیم باید حرف حسابی چیزی بزنم ... اما خب ... وقتی یه آدم حرف حساب نداره چی کار کنه ... ؟ تا حالا شده با چند ثانیه نگاه کردن تو چشمای یکی ساعت ها سرت درد بگیره اون قدر که از شدت درد بخوای منفجرش کنی که همه ی مغزت بپاشه رو دیوار ! وقتی تازه یه زخم داره خوب میشه و به قولی می بنده و یه ضربه ، یه تیزی و چه می دونم حتی یه نیشگون کوچولو هم می تونه بازش کنه و چه آزار دهندست باز شدن زخم های کهنه ... ببین ! من می خوام گریه کنم ! بیا پاشیم بریم گریه کنیم ! آخه من تنهایی گریم نمیاد ! یعنی میادا ! اما کیف نمیده ! پ . ن ۱ : آآآآآیی ! داری لهم می کنی ! پا تو از روم بردار عوضی ! پ . ن ۲ : الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد / مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم پ . ن ۳ : نمی دونم ... شاید ... !
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:56 توسط نسیم
|

" و خدایی که در این نزدیکیست ... "
آدما خوردت می کنن لهت می کنن و همینطور از کنارت رد میشن ...
و تو سرتو میندازی پایین ، لبخند می زنی و ترجیح میدی دوستشون داشته باشی ...
آدما خیلی سنگن ... فکر نمی کردی اینجوری باشن ... بهشون که فکر می کنی مخت داغ می کنه ...
نمی دونی با این آدمای سنگی این دنیای خاکستری چی کار کنی ... سرتو بالا می کنی آسمون هنوز آبیه و رفیقت هنوز همون بالاست ... و این امید میده ... !
آدما بیشتر و بیشتر خوردت می کنن ... اونقدر که له له میشی ... و فقط ازت یه قلب می مونه ... یه قلب گنده ی قرمز که می خواست همه رو تو خودش جا بده ...
پ . ن ۱ : خیلی پررویی بابا !! ما رسما کم آوردیم !! ( مخاطب خاص داره ! )
پ . ن ۲ : قالبم چطوره ؟ خودم که خیلی دوستش دارم !
پ . ن ۳ : می دونین ... من که وبلاگ داشتم که حذفش کردم بعد تو اون وبلاگم اینجوری می نوشتم و در حال حاضر که اون وبلاگمو ندارم ترجیح دادم اینجا اونطوری بنویسم ! پس از تغییر سبکم خیلی تعجب نکنین !
خوش باشین !
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:17 توسط نسیم
|

احساس می کنم یه جوری شدم !!
یه جور خاص خیلی یه جوری !! دیروز دفترمو درآوردم ! ۲۰ روز بود هیچی توش ننوشته بودم ! نمی دونم... تازگیا کلا حس و حال ندارم ... نه حس نوشتن ... نه حس فکر کردن ... نه حس بلند بلند حافظ خوندن ... احساس می کنم دارم عوض میشم ... دارم میشم مثل بقیه ی آدما ... آدمایی که وقتی که حافظ می خونن هیچی نمی فهمن ! آدمایی که شازده کوچولو رو سال هاست نمی خونن ... هیچ روباهی رو اهلی نکردن و ترجیح میدن به جای گل سرخ سبزی خوردن بکارن ! آدمایی که فقط می خوان بگن خیلی بارشونه ! و مسلما نیست ! پ . ن ۱ : مهم نیست ... پ . ن ۲ : به قول خواجه حافظمون : مستی عشق نیست در سر تو / رو که تو مست آب انگوری پ . ن ۳ : شرمنده آپم چرت بود !!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:33 توسط نسیم
|

و خدایی که در این نزدیکیست ... خیلی نزدیک ... خیلی خیلی ...
و من هی دلم می گیرد !
آخر چرا آسمان این همه بلند است و حیاط ما این همه پایین است و از اینجا تا بالا کلی طول می کشد ! باید بگویم خدا از آن بالا یک طناب برایم بندازد یک طناب بلند ! یک طناب که از آن بالا تا این پایین بیاید و من به آسمان بروم و با خدا باشم و من و خدا یکی شویم !
خوش به حال آن روز !
.
.
.
" خوب " بودن یعنی چی ؟
.
.
...
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:23 توسط نسیم
|
